خرید بک لینک
دارم تلاش میکنم بیشتر عصبانی بشم. نمیتونم دلیلش رو دقیقا توضیح بدم، ولی حس میکنم انسانها گاهی اوقات شایستهی تحمل شدن نیستند یا این که عصبانی شدن شاید اون لحظه رو سختتر کنه، ولی در نهایت زندگی رو بهتر میکنه. هنوز به مرحلهی نشون دادن عصبانیت نرسیدم، ولی به این نتیجه رسیدم که اولین قدم در این جهت همینه که به خودم اجازهی عصبانی شدن بدم. سر بعضی چیزها عصبانی شدن ساده است؛ امروز از دست همآزمایشگاهیهام عصبانی بودم که بلند روسی حرف میزنند. سر بعضی چیزها ساده نیست. تلاش کردم از دستش عصبانی باشم، ولی اینقدر هنوز دلیل هیچ کارش رو نمیفهمم که در نهایت از عصبانیت به سردرگمی و از سردرگمی به غم میرسم.  یک بخشی از چیزها رو شخصی نکردن و اعتمادبهنفس داشتن شاید همین باشه؛ من همونقدر خودم رو دوست دارم که قبلا داشتم. تقریبا مطمئنم کار اشتباهی نکردم و همهی این ماجرا از بیفکری طرف مقابل میاد. نیازی به عصبانی بودن نمیبینم. من همینم که هستم، دنیا همینطوریه که هست و کسی به من قول محافظت شدن نداده (well ... داده، ولی به نظر میاد نمیشه اعتمادی کرد به این چیزها) و خلاصه، فقط غمانگیزه که من، اینجا، توی این موقعیت بودم. گفته بودم که از چیزهای باز بدم میاد. به زووور تلاش میکنم چیزها رو ببندم و اینم از چیزهاییه که دارم تغییر میدم. زندگی اینطوری کار نمیکنه انگار و closure حداقل زوری نمیاد. عاشق درس گرفتن از چیزهام. بدترین اتفاقات رو کمی روشنتر میکنه و بهشون یک فایدهای میده. نمیدونم اصلا اینجا درسی گرفتم یا نه. اصلا پیام کلیدی داستان رو نگرفتم و توی جزوهی خیالیم احتمالا فقط علامت سواله. شخصیتم رو تغییر داد و بستهتر و درونگراتر شدم. برای اولین بار، کمی بیا

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 15:41

باید این هزارمین پست اینجاست. همم. میخواستم بگم جالبه، ولی واقعا نیست. امروز رفتیم دریاچه. تصوری که توی ذهنم بود، قدم زدن برای دو ساعت و بعد قایقسواری بود. ولی رفتیم و چون دو قطره بارون روی صورتمون نشست، مستقیم از اتوبوس پیاده شدیم و رفتیم یک کافه کنار دریاچه. جای قشنگی بود. بعدش که بارون بند اومد -اسمش حتی بارون نبود، وارش شاید- شروع کردیم به قدم زدن.  دوست دارم ببینم این داستان به کجا میرسه. سخته توضیح دادنش. این که به یک فردی که دوست نزدیک نیست، احساس رومانتیک نداشته باشی، ولی اهمیت بدی و از همنشینی باهاش عمیقا لذت ببری. تلاش نمیکنم جهتی بهش بدم، شکلی ازش بسازم، یا شتابش بدم. فکر میکنم درسم رو یاد گرفتم و میذارم این چیزها مسیر خودشون رو برن. تو هم در نهایت انسانی هستی که چیزهای زیادی نمیدونه.  این حرکت رو دارم و داره که ارتباط چشمی با کسی برقرار میکنی و لبخند میزنی و چشمت رو سریع بازوبسته میکنی. یک حالت reassurance داره که حواس طرف مقابل بهت هست و دنیا در این لحظه زیباست. ته ذهنم به این فکر میکنم که واژههای محدودی برای تعریف روابط بین انسانها هست. شاید درستش هم همینه. عصر که رسیدم خونه، خوابیدم، بعدش بلند شدم و غصه خوردم که چند روز دیگه از اینجا میره. بعدش تلاش کردم فکر نکنم و فکر نکردم. رفتم پیش انوجا و یکم حرف زدیم و فکر کنم اونم برام غصه خورد.  با پگاه چند وقت پیش ویدئوکال داشتم و از اتفاقات این چند وقت حرف میزدم و میگفت مثل مجری خبر زندگیمون رو ردیف میکنیم. بدون ذرهای هیجان. فکر کنم احتمالا چون تا الان این رو یاد گرفتیم که چیزها میگذره و اینها همهاش زندگی و تجربه است. و اینطوری نیست که احساسی نداشته باشم؛ ولی احساسا

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 15:41

امروز هی زیر امواج غم غرق میشدم. Quite literally. سر جلسهی آزمایشگاهمون یهو فکرم میرفت سمت دیشب و دلم میخواست گریه کنم. الان هم دوست دارم گریه کنم. قلبم پره و دوست ندارم بهزور خالیش کنم. کلی بغلش کردم و فکر میکنم خداحافظی مناسبی بود درکل. ترک شدن و ترک کردن جفتش ناخوشاینده، ولی این که یک نفر بره و برای تو شرایط همون باشه که بود، فقط بدون یک نفر، واقعا عمیقا ناخوشاینده. بعد به مامانم فکر کردم که چطور نبودن من رو طاقت میآورد اوایل. این که چقدر دوستم داشته که حتی دلش نمیخواست من اینجا بمونم با این شرایط. منم اینقدر دوستش دارم که فقط آرزو میکنم راهش رو پیدا کنه و اشکالی نداره اگه اینجا نباشه. موقع شام یکم گریه کردم. بهش میگفتم خسته شدم از دلتنگی و از دست دادن افراد. خاطرهها و فکر گذشته دقیقا hauntام میکنند. فکر این که اندوه شاید بیاد و بره، ولی هیچوقت تموم نمیشه، وحشتزدهام میکنه. میگفت دوباره افراد مناسب پیدا میکنی و میگفتم کاملا مطمئنم از این. مشکل من ولی ترس از آینده نیست.  احساس کردن واقعا دردناکه. ولی فکر تمام اون دورههای بیحسی هر وسوسهی خاموش کردنشون رو از بین میبره. خیلی سخته به چیزهای دیگه توجه کنم. ولی الان، در بزرگسالی، میفهمم که نزدیکی و conversation همهچیز نیست. زندگی بیشتر از این چیزهاست و دوست ندارم توی ذهنم اهمیت نابهجایی بهش بدم. درنهایت، تلاش میکنم یادم نره جریان رو زندگی رو بپذیرم و منم باهاش پیش برم. یک قسمت عمیق از وجودم پیشش میمونه و اگه یک جایی مسیرمون به هم بخوره، I'll be more than happy.

برچسب: نویسنده: حمید زمانی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1402 ساعت: 15:41

صفحه بندی